هر طور که شده می خوام لباس بچگی هام̓ تنم کنم.. حتی به زور! اما خب، هر کاری می کنم اندازه ام نمی شه!؟
چقدر حرصم می گیره از اینکه الکی الکی بزرگ شدم.. بدون اینکه این بزرگ شدن́ رو از عمق̗ وجودم احساس کنم. باورش سخته، اما واقعیت داره...
دلم برای تموم اون روزها که اتفاقا توی هر لحظه اش آرزو می کردم که زود بزرگ بشم، تنگ شده؛ البته این دلتنگی̗ جنس خاصی داره.. یه جورایی قابل لمس نیست، و حتی نمی شه توضیحش داد و راجع بهش حرف زد.
گاهی خجالت می کشم از اینکه بزرگ شدم.. خجالتی از نوع خجالت̗ روزهای بچگی که وقتی با کارهای کودکانه کفر همه رو درمی آوردم، لپ هام می شد رنگ انار!
رفته رفته که بزرگ و بزرگتر شدم، فهمیدم که خیلی کار اشتباهی می کردم که برای رسیدن روزهای بزرگی، عجله خرج کردم.. من حالا اینو می فهمم که آدم تا وقتی بچه ست، قدرت انجام خیلی کارها رو داره... خیلی کارها رو! شاید الان در ظاهر، هم فرصت های زیادی وجود داشته باشه برای انجام خیلی از کارها و هم قدرتش، اما واقعا اینطور نیست.
ولی خب، چاره ای نیست... مرحمی جز صبوری وجود نداره برای تحمل دلتنگی ها.
برای دلتنگی روزهای بچگی؛ برای مادر و پدر، موقعی که ازشون دوریم؛ برای یک دوست عزیز؛ برای فرزند؛ و برای هر کس و هر چیز دیگه!
گاهی آدم حاضر می شه هزار بار بمیره و زنده بشه، اما کلامی به زبون نیاره برای ابراز ذره ای دلتنگی...
دلم می خواد تمام دلتنگی هام̓ بریزم تو کوله پشتیم و با یه قمقمه آب رو دوشم راه بیفتم برم به جایی که دلتنگی اونجا هیچ معنایی نداره، یا اصلا وجود نداره...
دلم می خواد کودک دورنم این قدر سر به سرم نگذاره و منو مدام یاد شش هفت سالگی و ده دوازده سالگیم نندازه.
ای کاش می شد یا برای همیشه کوچیک بودم، یا از همون اول بزرگ!!
اونجوری اگه کوچیک بودم، هوای بزرگ شدن به سرم نمی زد..
و اگه بزرگ بودم، حداقلش دلم برای کوچیکی هام تنگ نمی شد.